یه داستان چندش اور

یه دیوونه

دوتا مرده شور بودن که هر بار واسشون مرده میاوردن شکمشو باز میکردنو غذایی رو ک طرف خورده بودنتو از تو شیکمش در میاوردنو میخوردن

یه روز ک یه مرده میارن شیکمشو باز میکنن و میبین این بنده خدا اخرین غذایی ک خورده بوده ماکارانی بوده

یکی از مرد شوره به دوستش میگه تو ماکارانی دوست داری بخورش .رفیقش کلی تو فاز تعارف ک نه تو بخور تو ماکارانی بیشتردوست داریو خلاصه طرفو قانع میکنه

اونم با ولع خاصی میخوره ماکارانیو .تموم ک میشه دوستش میگه میدونی چرا من نخوردم؟میگخ نه چرا نخوردی؟؟میگه:چون توش مو بود ..

دوستش ناراحت میشه و همه رو بالا میاره و دوستش سریع همه رو از رو زمین میخورده ک دوستش بهش میگه:نخور کثافط مگه نگفتی توش مو بود چندش...دوستش میگه نه دروغ گفتم خاستم ماکارونیم گرم شه.......دوستش اینقد از دستش ناراحت میشه ک میره اون تبر بزرگه رو میاره و دوستشو از وسط نصف میکنه و شیکمشو باز میکنه ماکارانی رو میخوره...

حال کردین اخرش چه پایان غمگینی داشت..........


نظرات شما عزیزان:

zahra
ساعت12:32---6 خرداد 1393
حالم بدشد
پاسخ:مرسی نظر لطفتونه


علی
ساعت17:05---1 خرداد 1393
آره داستان باحالیه
پاسخ:فقط باحال بود حال بهم زن نبود؟؟گگگگگ


نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:





+نوشته شده در پنج شنبه 1 خرداد 1393برچسب:داستان چندش,داستان مزخرف,داستان حال بهم زن,,ساعت16:23توسط الینا | |